ادامه ی داستان

درخواست حذف این مطلب

با دندون درد از خواب بیدار شدم  دیگه کلافم  کرده  این  دندون  درد لعنتی  گوشیم  رو نگاه   ساعت 9 بود  هنوز خوابم  میومد  هوا خیلیی خنک شده بود  دیگه  نمیتونستم  بخوابم صدای مامانمو  شنیدم  که از پیاده روی  اومده بود  بلند شدم   رفتم  دستو  صورتمو  شستم  وقتی خودمو  تو اینه  نگاه   سرمه ریخته بود  زیر چشمم و سیاه  شده بود    پاک   و  موهامو  شونه    شروع به  بافتن   موهام  خدا رحمت کنه مادر جونو  همیشه وقتی  صبح  ها از خواب بیدار میشدم  میرفتم کنارش  میشستم  و شروع میکرد به بافتن موهام یادش بخیر....رفتم   سر یخچال و  با بی حوصلگی  شیر رو  دراوردمو  ریختم  تو لیوان و سرکشیدم  چند روزی بود حال خوبی نداشتم  قرض های ویتامینم تموم شده بود  و حالم  خوب نبود  گوشیم  به صدا درومد  آرام بود  جانم  آرام ؟ سلام  سارا  خوبی؟  پاشو  اماده شو   بریم باغ میوه  . یه باغ خیلی بزگ بود که هر سال این موقع ها  میوه میفروختن خیلیی  سرسبز  بود حال دلم خوب میشد وقتی  پامو  اونجا میزاشتم  سریع  اماده شدم  رفتم دم در با ماشین  اومد دونبالم و راه افتادیم.از لای  درخت هایی  که افتاده بودن روی هم میگذشتیم  چقد  دلچسب بود  سرمو از شیشه اوردم بیرون باد خنکی  میوزید  رو صورتم لبخند رو لبام نشست  همه چیز دست به دست هم داده بودن حالمو خوب کنن. میموه ها رو یدیمو  اومدیم  تا برسیم  خونه  ظهر شده بود  خیلی  گشنم  شده بود  بوی قیمه ی مامان کل خونه رو پر کرده بود صب   همه بیان  . چند لحظه بعد صدای  هومن اومد  غر غر کنان  میومد تو  چقد سخته  سروکله زدن با  کارگرا  ادمو  خسته میکنه  پاشو برام یه لیوان  اب بریز من : باز  تو  دستور دادی؟ حالا  یه  بار ازت  چیزی خواستما  رفتم  طرف اشپز خونه  با یه لیوان  برگشتم دادم دستش دست گلت دردنکنه  حوصله ی سروکله زدن با هومن رو نداشتم رفتم حیاط  یکم قدم بزنم  یه حیاط  خیلیی بزرگ بود با کلی درخت وسطشم  یه حوض قدیمی  بود   از پدر بزرگم به ارث رسیده بود  با خونه ی  خیلیی بزرگ از تاق های تو در تو   پنجره ی اتاقم باز میشد به باغ از بچگی  تو این خونه بزرگ شده بودم  کلی خاطره داشتم ....

نزدیکای عید بود خونه ت ی شروع شده بود مامانم هی دستور میداد همه جا رو خوب تمیز کنن

خودشم بالا سر خدمتکارا وای میستاد  یه طرفم داشتن شیرینی عیدو میپختن واییی که چقد حس خوبی بود

من یه پیراهن گلدار پوشیدم بودم موهامم ریخته بود رو شونم تو حیاط قدم میزدم

رفتم طرف حوض آب  خودمو تو آب نگاه   به قول مادرجون مث قصر ماه بودم

پوستم  سفید بود چشم و ابروم سیاه انگار اولین بار بود که خودمو میدیم رفتم تو اتاق جلوی آینه ایستادم

خومو نگاه قدم بلند بود موهام مشکی بود  تا کمرم بود چشام به  مامانم رفته بود کشیده و خمار

ولی پوست صورتم  و بینیم و لبام به اقاجانم  رفته بود  همینطوری محو خودم بودم که صدای مامانمو شنیدم

که داشت صدام میکرد اومدم  بیرون از اتاق مامانم گفت خانم ستوده زنگ زده  بود امشب قرار بیان

خوستگاری با اخم و تخم  از کنارش رد شدم خانم ستوده خیلی خانم مغروری بود

خودشیفته از خودراضی شوهرش کارخونه داشت وعضشون خیلی خوب بود

نزدیکای غروب مامانم صدام کرد :سارا بله مامان: دستمو گرفت کشون کشون برد طرف

آشپزخونه گفت:  یکم به خودتت برس عزیزم لباس مرتب بپوش  تا صداتت ن

نیایی بیرونا چشم گفتمو رفتم طرف اتاقم شب خواستگارا اومدن خودمو مرتب چایی ریختم رفتم

تو پذیرایی  و سلام به به چه عروس خوشگلی چایی تعارف کامران زیر چشمی

نگام میکرد پسر خوبی بود قد بلند خوش قیافه تو کارخونه ی باباش کار میکرد

ولی من اصلا به ازدواج فکر نمی .هومن اومد سلام سلام خیلی خوش اومدین خانم ستوده

هزار ماشاالله اصلا ت نخوردین بزنم به تخته خانم ستوده قند تو دلش آب شد گفت قربون

شما اقا هومن ایشالله عروسی شما هومن: کی به من زن میده دست رو دلم نزارین

خانم ستوده اختیار دارین اقا هومن این چه حرفی هومن خیلی شوخه

اقا داماد مشغول چه کاره ای هستن تو کارخونه ی بابام کار میکنم به به خدا از این باباها نصیب ماهم ه

دستاشم برده بود بالا و با اه وناله میگفت خندم گرفته بود خدا هومن رو رسوند تا ختم بخیر شه

خلاصه خواستگارا رفتن ولو شدم رو مبل سرم درد میکرد مامانم میگفت پسر خوبی خوشبختت میکنه

گفتم ول کن مامان میدونی که من قصد ازدواج ندارم هومن گفت لگد به بختت نزن دختر

من اگه جای تو بودم همین الان باهاشون میرفتم خندیدم بلند شدم   رفتم طرف کلبه ی چوبی

آسمون ستاره بارون بود همینطوری که داشتم تماشا می   چشمام سنگین شد

صبح زود با صدای هومن بیدار شدم مث پیر داشت نفرین میکرد الهیی خیر نبینی

الهیی بری زیر تریلی  الهییی بمریم و از دستت راحت شم باز چی شده هومن اول صبح

مگه میخواستی چی بشه ؟ کیارش ماشینو برداشته برده من الان با چی برم سرکار؟

کیارش دوست صمیمیش بود از بچگی باهم بزرگ شده بودن.هومن تو کارخونه ی بابای

کیارش کار میکرد

رفتم صورتم شستم کبری خانم گفت مادر بیا برات صبحونه اوردم

بخور جون بگیری کبری خانم از جونیش خونمون کار میکرد

سلام کبری خانم دستت درد نکنه بعد صبحونه اماده شدم رفتم

بیرون هوا خیلی خوب بود قدم ن میرفتم که چشمم خورد یه سعید احساس نفسمو بند اومد

قلبم به تپش افتاده بود لبخند ن اومد طرفم  سلام خانم زیبا صبح بخیر

سلام اقا سعید صبح بخیر سعید پسر  عمم میشد خارج زندگی میکرد از اولشم

ازش خوشم میومد کی اومدین ایران؟ سعید :دیروز اومدم درسمو تموم بسلامتی

شما کجا میری سارا خانم مزاحم نشم ؟ نه خواهش میکنم هوا خوب بود اومدم پیادروی

کار خوبی کردین خ ظی کردیم سریع برگشتم خونه تو راه مث دیونه ها داشتم میخندیدم خیلی خوشحال بودم

بعد سالها دوباره دیدمش رسیدم خونه رفتم اتاقم درو بستم دستمو گذاشتم رو قلبم و چشمامو بستم

صدای تپش های قلبمو داشتم میشنیدم صدای تلفن اومدم عمم بودبرا سعید مهمونی گرفتن شام میدن همه ی

دخترای فامیلم هستن قرار برا سعید زن بگیرین یه لباس خیلی خوشگل پوشیدم موهامو بافتم

و یکم ارایش و رفتیم دل تو دلم نبود وقتی رسیدم سعید اومد استقبالم همه ی دخترای فامیلم بودن

همه میخواستن یه خودی نشون بدن بلکه سعید یکیشو بگیره سنگینی نگاه سعید رو احساس می

نمیدونستم ازخوشحالی چیکار کنم سعید اومد کنار نشست و  لبخند زد یا صدای سکوتمون ش ته شد

سارا جون ای تی شرکت ی کار میکنه  سعید:به به چه عالی من: ممنون

منم درسمو تموم و میخوام مطب بزنم و همینجا کار کنم با شنید این جمله که دیگه

خارج نمیره چقد خوشحال شدم میخواستم پرواز کنم گفتم چه خوب موفق باشی اون شب گذشت و

یه روز زنگ زد با مامان حرف میزدن گوشمو چسبوندم به در که بشنوم چی میگن یه چیزای شنیدم

از سعید و کارش سریع رفتم بیرون و به مامان گفتم چی میگفت؟ مامانم خندید و گفت :قرار

شب بیان خواستگاری یعنی درست شنیدم ؟خواستگارِی؟ دوباره قلبم تند تند میزد دستام یخ کرده بود

باورم نمیشد زنگ رو زدن سریع رفتم بیرون اقاجانم درو باز کرد و تعارف کرد بیان داخل سعید

کت شلوار مشکی پوشیده  بود با پیرهن سفید چقد خوشتیب شده بود با یه سبد گل سفید

اومد طرفم  گل رو بهم داد گرفتم ازش تشکر :هزارماشاالله چشم کف پات

چقد بهم میاین خانوادهامون راضی بودن همون شب  قرار عقد و عروسی رو گذاشتم

با صدای دخترم به خودم اومدم  20سالگی از ازدواج منو سعید میگذره دخترمون دیگه بزرگ شده

عین سعید زیبا و  قد بلند چقدر من خوشبختم .... پایان